+ آخرین پست 90

سلام دوستان عزیز سال 90 با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد.میخوام به مسافرت برم و در روزهای عید به دنیای مجازی رو کنار میزارم فقط خواستم که عید رو به شما عزیزان تبریک بگم و امیدوارم که سال 91 سال بسیار خوبی برای همه ی شما باشه و سلامت باشید.

شاید بدترین خاطره سال نود برای مردم کشته شدن روح الله داداشی بود و مرگ ناصر حجازی.تصادف علی دایی هم خدا رو شکر بخیر گذشت و خاطره ی تلخ دیگری برای مردم رقم نخورد.

درسته که نیستم ولی تبریک های شما و نظراتتون رو بعد از تعطیلات می خونم و خوشحال میشم.

یا حق

نویسنده : حسین عباسی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
comment نظرات () لینک


+ زندگینامه داداشی/خاطرات خوش کودکی/ از دستفروشی تا قهرمانی

خاطرات خوش کودکی

شاید هیچ‌کس نمی‌‌توانست پیش‌بینی کند پسر لاغری که در کنار بساطش در خیابان نزدیک خانه‌شان، آب‌انجیر خنک می‌فروخت، چند سال بعد نه تنها بارها مدال طلای قوی‌ترین مرد ایران را از آن خود خواهد کرد، بلکه در مسابقات جهانی نیز حرف‌های زیادی برای گفتن خواهد داشت. روح‌الله - پسر بچه چشم‌آبی با موهای طلایی - هفتمین پسر خانواده داداشی ها بود. او بعد از شش پسر و چهار دختر خانواده به دنیا آمده بود، «برادرم بچه لاغر و رنجوری بود، اما از همان اول عاشق پرورش اندام بود. او عکس‌ها ی ورزشکاران پرورش اندام را تهیه می‌‌کرد، سر آنها را قیچی می‌کرد و سر خودش را جای آنها می‌گذاشت، او آن زمان اگر چه لاغر بود اما خصلت‌های ورزشکاری داشت و من در او چیزی می‌دیدم که دیگران نمی‌دیدند؛ به همین دلیل او را وارد ورزش کردم، خانواده‌ام به شدت با این موضوع مخالف بودند. می‌گفتند او ضعیف است و نمی‌تواند از خودش دفاع کند؛ اما برادرم بعد از دو سال ورزش، قهرمان پرورش اندام شد.» این‌ها را علی داداشی می‌گوید؛ مردی که هنوز مرگ برادرش را باور ندارد و دلش می‌خواهد هر آنچه اتفاق افتاده کابوس وحشتناکی باشد که با سپیده صبح روز بعد، مثل تاریکی شب، دست و پایش را جمع کند و دور و دورتر شود اما این کابوس وحشتناک انگار رفتنی نیست؛ «بچه که بودیم کنار خانه‌مان شتر می‌آوردند آنها را می‌کشتند و گوشتشان را پخش می کردند. یک بار روح‌الله رفته بود و داشت با شتر بازی می‌کرد که ناگهان یکی از شترها لگد محکمی به او زد و برادرم را چند متر آن طرف‌تر پرت کرد. گفتم حتماً بلایی سرش آمده، سریع به طرف او دویدم و خودم را به بالای سرش رساندم، صدایش کردم، روح‌الله با صدای من چشمانش را باز کرد و لبخندی زد.

مرد جوان با چشمانی پر اشک ، تبسمی می‌کند و ادامه می‌دهد:«از روح‌الله هزار تا خاطره خوش دارم. در یک روز تابستان، روح‌الله که خیلی خسته بود، رفته بود زیر ماشین یکی از مهمان‌هایمان و آنجا خوابش برده بود. مهمان ما هم بی‌خبر از روی او رد شد. وقتی مادرم از ماجرا باخبر شد غوغایی به پا کرد که نگو و نپرس. او را به بیمارستان رساندیم؛ اما آسیبی ندیده بود . خیلی زود او را به خانه آوردیم.»

از دستفروشی تا قهرمانی

حالا قهرمان رفته است و تنها یاد و خاطره اوست که برای علی که با وجود هفت سال اختلاف سنی با برادر کوچکش، همیشه با او بوده و از او حمایت می‌کرد، به جا مانده است؛ «به محض تعطیل شدن مدارس و رسیدن تابستان، بساطش را نزدیک خانه‌مان پهن می‌کرد و شربت و آب‌‌‌انجیر می‌فروخت، خدا بیامرز پدرم می‌گفت پسر جان ما که نیازی به این پول نداریم؛ پس چرا این کار را می‌‌کنی؛ اما روح‌الله گوشش به این حرف‌‌ها بدهکار نبود و دلش می‌خواست روی پای خودش باشد. او سختی دستفروشی و تلاش برای فروش جنس در گرمای طاقت‌فرسای تابستان را چشیده بود؛ به همین دلیل بعد از موفقیت‌ها و کسب وضع مالی نسبتاً خوب، آن روزها را فراموش نکرد و به قول معروف خودش را گم نکرد.»

نویسنده : حسین عباسی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات () لینک


+ روح الله داداشی و دخترک جوراب فروش

روح‌الله شهرت و محبوبیتش را نه فقط به خاطر مدال‌های طلایی رنگش، که به خاطر کمک‌هایش به نیازمان به دست آورده بود؛ کمک‌هایی که هیچ‌کس آنها را نفهمید و او بدون آن‌که حتی به برادرش که نزدیک‌ترین کسش بود بگوید؛ آنها را انجام داده است. علی داداشی در این مورد می‌گوید: «دختر خانمی از یکی از شهرهای شمالی کشور آمده بود و در مراسم روح‌الله شرکت کرد. او خیلی اصرار داشت مرا ببیند، وقتی با هم روبه‌رو شدیم گفت شما مرا می‌شناسید؟ هرچه فکر کردم او را به خاطر نیاوردم .

او به من گفت 10 سال قبل شما یک مغازه مشاوره داشتید. من آن زمان یک دختربچه دستفروش بودم که هر از گاهی به مغازه شما می‌آمدم و شما از من جواب می‌خریدید، برادرتان یک روز از من جوراب خرید. وقتی جوراب را به او دادم،از من پرسید کلاس چند هستم؟ اما من همان سال به خاطر فقر مالی خانواده ام ترک تحصیل کرده بودم. او وقتی قصه زندگی‌ام را شنید کاری کرد که زندگی مرا تغییر داد. او گفت تو به کارت ادامه بده اما درست را رها نکن.من هزینه تحصیلت را می‌‌دهم.

الان من سال دوم دانشگاه هستم و تا به حال تمام هزینه‌ها و مخارج تحصیلی من را برادرتان داده است. وقتی در روزنامه خبر مرگ او را خواندم احساس کردم دنیا به آخر رسیده است. من حامی‌ام را برای همیشه از دست داده‌‌ام. اگر او نبود شاید زندگی‌ام طور دیگری رقم می‌‌خورد و معلوم نبود چه سرنوشت شومی در انتظار من بود. اما او هدیه‌ای به من داد که هرگز نمی‌توانم آن را فراموش کنم. او به من زندگی داد.

دختر جوراب‌فروش تنها کسی نبود که روح‌الله به او کمک کرده بود او هفته‌ای یک‌بار به کهریزک می‌رفت و ماهانه مبلغی را به بهزیستی و سالمندان کهریزک پرداخت می‌کرد. او حتی جایزه یکی از مسابقاتش را به خانواده‌ای بخشید که وضعیت مالی بدی داشتند و دخترشان دیالیز می‌شد». علی داداشی، برادر مرحوم؛ حالا بلند هق‌هق می‌زند و گریه می‌کند.

نویسنده : حسین عباسی ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات () لینک


+ جهان پهلوان روح الله داداشی قوی ترین مرد ایران و جهان

قوی ترین مرد ایران و جهانسلام

می دونم که دو هفته از این خبر تلخ گذشته و احتمالا همه خبر دار شدید اما من تازه این وبلاگ رو باز کردم.

چرا؟واقعا چرا؟چرا وقتی یک دقیقه پشت ترافیک می مانیم باید سریع عصبانی بشویم؟چرا حمل چاقو؟چرا توهین؟چرا...؟؟!

یک پسر 17 ساله با دو دوست دیگرش به تفریح رفتند در حال بازگشت به خانه شان با یک پراید مشکی در پشت چراغ قرمز به آزرای روح الله داداشی می زنند.روح الله داداشی بدون هیچ گونه عکس العملی به راهش ادامه می دهد.آنها شروع به بوق زدن می کنند باز هم روح الله بی اعتنایی می کند فحش می دهند و بالاخره بعد از چند لحظه آنها جلوی ماشین را می گیرند و بدون مقدمه آن طور که خود قاتل علیرضا اعتراف کرده 30 ثانیه بیشتر طول نمی کشد با یک چاقوی 25 سانتیمتری یک بار روح الله گردن روح الله را میزند یک بار در قلب روح الله و یک بار در دستش.خبرنگاه همراه داداشی می گوید روح الله روی زمین افتاد و داد میزد نامردها زدند توی قلبم من با یکی از آن ها درگیر شده بودم که از قاتل کمک خواست اما قاتل گفت:بریم زدمش!ما به برنامه ریزی شده بودن یا نبودن کار نداریم اما چرا آمار خشونت انقدر بالا رفته؟چرا نباید بتوانیم خشم خود را کنترل کنیم؟چرا روح الله داداشی که قاتلش گفته:کاش دستش رو بلند می کرد کاش من رو می زد کاش... او که با قدرتی که همه دیده اند آرام بود.اما یک جوان 17 ساله 55 کیلویی چاقو بدست گرفته و او را کشت خشن و عصبانی آن هم در چه شبی شب نیمه شعبان تولد منجی عالم بشریت قتل نیمه شب انجام شد من صبح زود فهمیدم دنیا روی سرم خراب شد چرا که یک دیدار کوتاه با او داشتم و فقط و فقط خوبی دیدم جمعه(روز قبل از قتل)در برنامه فیتیله حضور داشت چقدر آقا و متین چقدر پهلوان بود.

حالا که روح الله داداشی از پیش ما رفته و واقعا هنوز هم دلم نمی آید بگویم مرحوم چون پهلوانان هرگز نمی میرند به او و خون پاکش قول بدهیم که کنترل خشم را یاد بگیریم چاقو حمل نکنیم و مردم را مثل خواهر و برادر خود فرض کنیم نه دشمنان خود!باشد که خون پاکش باعث اصلاح رفتار جامعه ایران شود.

یا علی(ع) 

نویسنده : حسین عباسی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات () لینک